سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

رضـــــــا

@};-

                     

                      *



بغضی گلوی پنجره ها را گرفته است

در سینه ام دوباره غمی پا گرفته است

حسی درون سینه ی من درد می کشد

از فکر رفتنت دل دنیا گرفته است

اصرار من به ماندن تو غیر منطقیست

کار من و غرور تو بالا گرفته است

این بار با همیشه کمی فرق می کند

تصمیم را به جای تو "کبری" گرفته است

و می روی و پشت سرت آب می شوم

موج دلت بهانه ی دریا گرفته است!

رفتی و روزگار پس از تو هر آنچه خواست

از من به یک اشاره و ایما گرفته است

بعد از تو کاش پر بکشد روح خسته ام

حالا که بغض پنجره معنا گرفته است...




گفتند:
نگذر از غرورت، کار خوبی نیست
باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست

گفتند:
هرگز لشگرت را دست او نسپار
این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست!

سیگار و تو، هردو برای من ضرر دارید
تو بدتری،هرچند این معیار خوبی نیست!

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست
تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست…

آزادی از تو، انحصار واقعی از من
بازیّ شیرینی ست، استعمار خوبی نیست

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال
هر سه اسیر چشم تو…
آمار خوبی نیست!

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، اما
این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

دیوارِ من
دیوارِ تو
دیوارِ ما
افسوس…
دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

آرام بالا رفتی و از چشمم
اف
تا
دی
من باختم؛هرچند این اقرار خوبی نیست!

------------------------------------------------------------------------------


دشنام



چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست

جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

 

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه ها زودباوری ست

 

 مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابرِ همگان نابرابری ست

 

دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست

ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

 

 ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست ..

------------------------------------------------------------





+ نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 93/1/17ساعت 9:1 صبح توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



یار نیست



دلم برای لمس نگاهی سخت دلتنگی میکند!


به کدامین بهانه حواسش را پرت کنم؟


آخر چگونه به او بفهمانم که یار با ما یار نیست!!!!


و همیشه روزگار بر وفق مراد نیست!


بگو: چگونه میشود عاشقانه عشق ورزید و ستم ندید؟


آه ای کسانی که چون من برای لمس نگاهی دلتنگی کرده اید!


ای کسانی که یارتان با شما یار نیست و خود را به آن راه می زنید!


من از تمامتان کمک میخواهم;


آیا شود که قطره ای از تجربه تان را به من بدید ؟؟


من این راه را، هزار بار رفته ام..


یکی به من بگوید:


اشکال کار در چیست؟


آیا شود که عشق ورزید و ستم ندید ؟؟!؟؟؟



رضــا حاجیانی


 

 

 

 چندی پیش پیامی از طریق موبایل ب دستم رسید از طریق یکی از دوستان ک با توجه به حس و حالی که اون زمان داشتم گفتم بد نیست یه نقیضه سرایی بر این بیت شعر شاعر ناشناس و گرانقدر داشته باشم.. و سعی به ادامه دادن این تک بیتی نمودم..  باشد که به طبع وخاطر بزرگواران مقبول افتاده باشد.

که البته نقیضه سرایی بود از حقیر و یا شاید تضمین..

 


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 93/1/14ساعت 2:35 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست

   

روز وصل

 

سفر بهان? دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد ِ نهایی ماست


در ابروان من و گیسوان ِ تو گرهی ست

گمان مبر که زمان ِ گره گشایی ماست


خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهان? آغاز ِ بی وفایی ماست


زمانه غیر زبان قفس نمی داند

بمان که «پرنزدن» حیله رهایی ماست


به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل ِ دو خط

به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست


فاضل نظری

 



همین مسیر را مستقیم بروی میرسی به دو راهی
یک راه به من ختم می شود ، آن دیگری به ختم من........

 



+ نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 92/11/9ساعت 5:4 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



لبیـــــک یا حـسیــن

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 92/9/14ساعت 5:34 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



گریز نا گزیر

   نمایش تصویر در وضیعت عادی

 

این،یک جنون منطقیست که می خواهمت هنوز

حسی به غیرِعاشقیست که می خواهمت هنوز

 

شاید فریب آینه ست که تکرارمی شود

این هم دروغ صادقیست که می خواهمت هنوز

 

تا مرز لمس جسم توست حضور کویریت

حتما دلت شقایقیست که می خواهمت هنوز

 

وقت گرفتن دلیست که از من ربوده ای

شوق قصاص سارقیست،که می خواهمت هنوز

 

هنگام انتخاب توست،اگرخواستی بمان

این آخرین دقایقیست که می خواهمت هنوز    -

 

 

افشین یداللهی


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 92/9/9ساعت 11:10 صبح توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



در آن پر شور لحظه

  * در آن لحظه.........................

 

در آن پر شور لحظه ..............................

 

دل من با چه اصراری تو را خواست........................

 

و من میدانم چرا خواست ...

 

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده.........................

 

که نامش عمر و دنیاست.........................

 

اگر باشی تو با من.....................

 

خوب  و      جاویدان  و      زیباست......      

 

 

                       

                                   مهدی اخوان ثالث


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 92/7/24ساعت 4:41 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



داستانی پر ز غــــم *


این داستان کوتاه در وبلاگی ایتالیایی چاپ شده است..

لوئیجی دلاپانته تفنگ شکاری همسایشان را قرض گرفت تا به شکار برود تا شاید با شکاری خانواده 8 نفره گرسنه خود را سیر کند.
از این جمع پسر 10 ساله او آندره آ گفته بود که حاضر است گرسنه بماند و بمیرد ولی از گوشت حیوان شکار شده نخورد و این عقیده خود را دیشب به پدرش گفته بود . ولی لوئیجی چاره ای دیگر نداشت.


از میان انبوه درختان جنگل ، رنگ خوشرنگ قهوه ای گوزنی را دید و گوشه ای کوچک از شاخ سفید او را . پس بیدرنگ نشانه گرفت و شلیک کرد و مطمئن از اینکه شکار را زده سگ پشمالو و تنبل خودش به اسم کاتی را باز کرد تا محل شکار را پیدا کند .

بدنبال سگش راه افتاد نزدیک محل که شد، قطرات خون را دید و نزدیک و نزدیکتر …

اما سگش دیگر جلوتر نمی رفت و لوئیجی از ترس اینکه مبادا اشتباها گراز یا خرسی را زخمی کرده و این دو حیوان اگر زخمی شوند بسیار خطرناکند همانجا ماند تا اینکه صدای ناله ای شنید صدای انسانی زخمی . با شتاب جلوتر رفت و پسرش آندره آ را نیمه جان یافت با کت بلندش به همان رنگ قهوه ای رنگ و کاغذی خون آلود در دستش .

پدر و پسر فرصت رد وبدل کردن حرفی را پیدا نکردند و آندره آ در دم جان سپرد.... پسر انگار فقط می خواست فقط یکبار دیگر چهره پدر را ببیند . پس از لحظاتی حزن آلود و معلوم لوئیجی کاغذ را از دست پسرش گرفت . کاغذی رسمی از روزنامه کوریره دلا سرا بدین مضمون جناب آقای لوئیجی دلاپانته نظر به اینکه داستان
گوزن سرزمین من پسر شما آندره آ در جشنواره داستان نویسی ناحیه میلان حائز رتبه اول شده و جایزه 20000 یورویی این مسابقه را از آن خود کرده خواهشمند است جهت دریافت جایزه به همراه آندره آ در سوم ژوئن در سالن روزنامه در میلان حضور بهم رسانید در ضمن بلیطهای رفت و برگشت برای شما فرستاده شده است .

در ضمن در کنار داستان زیبای پسرتان نامه ای هم بود از وضع بسیار بد مادی خانواده شما که این روزنامه افتخار
دارد تا شما را برای دفتر پذیرش آگهی این روزنامه در جنوا استخدام نماید با شرط اینکه تمامی داستانهای آندره آ تا سن بیست سالگی در انحصار روزنامه برای چاپ باشد .

 


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 92/7/17ساعت 1:55 صبح توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



نامه پیر زن به فرزندش.. / چند تایی هم..

 

 
 
 
 
نامه پیر زن به فرزندش
 
 
 
 
فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن
 

 

نمایش تصویر در وضیعت عادی

 

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور

 

 

میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
 

 

نمایش تصویر در وضیعت عادی

 

 
 
 
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
  

 


کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم
 
نمایش تصویر در وضیعت عادی

 

 
 
 
 
 
 
 
--------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
 

و اکنون تو با مرگ رفته ای ؛

و من این جا ، تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس ، گامی به تو نزدیک تر می شوم

 

_________________________

 

 

 

اجازه خدا میشه ورقمو بدم؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم........
 
 
 
_________________________________
 
 
 
 
خدایا یک مرگ بدهکارم
و هزار آرزو طلبکار
خسته ام
یا طلبم را بده
یا طلبت را بگیر….
 
 
 
 
__________________
 
 
 
 
 
در این دنیا مردم دو دسته اند: یک دسته به بازار جهان می ایند و خود را میفروشند و برده می سازند
دسته ای دیگر نیز در این بازار خود را میخرند و آزاد
می کنند…
‏{امام علی ع]
 
 
________________
 
 
 
 
 
 
من به آن قاصدکم مژدگانی دادم...

گرچه میگفت میان من و تو تا ابدیت دوریست!!!
_______________________
 
 
 
 
 
تموم زندگیم اینه
من و بغض و درو دیوار
چی مونده از تنه خستم
که میخواد بشکنه اینبار.؟
 
 
 
_____________________________
 
 
 
 
لالا لالا گلِ پسته
نشی از این روزا خسته
چقد خوابــــی
که میشینه تو چشمای تو خوشبخته
لالا لالا گل مریـــــــم
نشینه رو چشات شبنم
یه عمـــــره من فقط هر شب واســـــه تو آرزو کردم
لالا لالا گلِ پونه
کلاغ آخر رسید خونه
یکی پیدا میشه یک شب
سر هر قولی میمونه…
 
 
 
____________________
 

 

زندگی‌ 2چیز به من آموخت؛ مرگ آرزو و آرزوی مرگ /
_________________________
پسرک ارضا شد و بیرون کشید از رابطه
اما….
دخترک باردار بود از خاطره……
__________________________
ای دِل بــی اَرزش!!!!!!
لامَـــصــب……………..یــاد بگیــر!
اَگـــه کســـی بِهـــت گُفـــت دوسِـتـــــــ دارَمـ…
لـُــزومـــا بـِـه ایــن مَعنــی نیستـــ کِـــه کِــس دیگـــه ای را دوسـتـــ نـَــدارد
___________________
               ×

دلم را بر دوشم می گذارم

می روم…

باید کمی صبر کنی

تا قیمتی شوم

زیر خاکی شدن وقت می خواهد

تو هم…

زمزمه های نامهربانی ات را

آرام تر بگو

یک وقت دیدی

صدایت را

باد

نه…

خاک

به گوشم رساند…

و دلم ترک خورد

دل است دیگر

روی خاک…

زیر خاک نمی شناسد

می شکند…….

 

 

___________________________

 

 

تــو اُتـاقـِتــ
روے تـَ??ـتـ
پــَتـو رو مے ?ـشـے روے ســـَرتــ
تــا ?ـَسے
صــِ?اے ـهـق ـهـق گــریـہ ـهـاتــُ نـَشنـَوہ
عـَ?ـسـشــُ بـَغـَلــ مے ?نـے
بـا گــریـہ مے بــوسـیـشــ
یـہ نـ??ـ سیگــــــار
?و نَـ??ـ سیــگار
?ارے ?اغــو?? میـشے
?یـگـه بــایــَ? بــاـهـاشـ ?ــرفـــ بــِـزَنے
اِلـتـمـاسِشـ ?ُـنے تـا بــَرگــَر?ه پیـشـِتـ
پـَسـ بـِهِشــ زَنـگــ مـیزَنے :
“مُشــتـَـرَ? مــور? نـَـظـَر ?ر ?ــال مــُ?ــآلــِمـہ اَســتــ”

 

+ نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 92/3/23ساعت 3:50 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



1 آبان...

یــادت که می افتم ،                                                                                                           بغض میکنم...                                                                                                                       اشکــ در چــشــمــانمــ حلقه میزند...
هــمه متعجب نگاهم میکنند..
لبــخــند مـیزنمـ و میــگویــم.. :
چـــــقـــدر داغ بـــود...

 

 

---------------------------------------------------

 

   نمایش تصویر در وضیعت عادی

 

                                          kashtie rafaelL-bushehr

 

 

 

 


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 91/8/1ساعت 8:54 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



بدون اسم

این آدرس منه بهم سر بزن

به عشق قدیمی! سرای ستم

به استان مظلومان ظالم پرست

و شهرستان غریبان مهمان نواز

به یاد بچگی میدان امام

سر کوی دوست منتظر بمان.

میدونم هنوز نفهمیدی چه شد

کجا رفت و اسیر چی شد

میدونم فراموش کردی اسمشو

تو خوبی و یاری

نرنجیدم از بی تفاوتی های تو

به جانت قسم طعنه نیست

میدونم زمانه بد و حافظه یار نیست.

بهر حال اگه راه گم کردی

به ما سر بزن

نگو سخته راه رو بلد نیستم

بزار آدرسی بهتر بدم:

خیابان ملاصدرا

پلاک چهل و هفت.

گر هم آنجا گذر کردی نبودم!!!

بیا با جمع خوبان بر مزارم..

سرت بالا بگیر و خنده سر کن

من از اندوهت آرامش نگیرم


   رضـا حاجیانی

 

 

 

-----------------------

دیروز با یک دست گل اومده بود به دیدنم

 با یک نگاه مهربون

 همون نگاهی که سالها آرزوش داشتم و  ازم دریغ می کرد

 گریه کرد گفت که دلش برام تنگ شده

می خواستم اشکاشو از رو گونش پاک کنم

اما نمی تونستم

 فقط نگاهش کردم

اون رفت

ولی سنگ قبر من خیس خیس بود ...

 

 

      نمایش تصویر در وضیعت عادی


+ نوشته شده در چهارشنبه 91/9/8ساعت 10:55 عصر توسط رضا حاجیانی نظرات ( ) |



   1   2      >